<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>داستانک: داستان های کوتاه و آموزنده</title>
		<link>http://www.dastanak.com</link>
		<description>برای دریافت دو  وعده داستانک(صبح و عصر) در روز به dastanak.com@gmai.com یک ایمیل بزنید.</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>مرا بغل کن</title>
					<link>http://www.dastanak.com/1390/11/06/post-438/</link>
					<description>&lt;p&gt;روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى &amp;quot;مرا بغل کن&amp;quot; چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Thu, 26 Jan 2012 11:31:36 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.dastanak.com/Comments.bs?PostID=438</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://www.dastanak.com/1390/11/06/post-438/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>ذکاوت بوعلی</title>
					<link>http://www.dastanak.com/1390/10/30/post-437/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;background-color: rgb(255, 204, 0); &quot;&gt;با تشکر از مهرداد عزیز&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند, هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوان‌تر میشود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟ حکیم میگوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم, شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد, حکیم به پدر دختر میگوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند...&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;p&gt;از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دوروز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد, حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب میشوند، چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند.. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده تر میشود, دختر از درد جیغ میکشد..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند, گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد, حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده میشود..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند, دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این، افسانه یا داستان نیست,&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آن حکیم، ابوعلی سینا بوده است...&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Fri, 20 Jan 2012 16:11:12 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.dastanak.com/Comments.bs?PostID=437</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://www.dastanak.com/1390/10/30/post-437/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>کی بیشتر می فهمه!</title>
					<link>http://www.dastanak.com/1390/10/21/post-436/</link>
					<description>&lt;div&gt;شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
</description>
					<pubDate>Wed, 11 Jan 2012 21:26:03 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.dastanak.com/Comments.bs?PostID=436</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://www.dastanak.com/1390/10/21/post-436/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>پشت هر مرد یه زن باهوش وجود داره!</title>
					<link>http://www.dastanak.com/1390/10/19/post-435/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;p&gt;خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده بود که زنان همواره و بطور سنتی 5 قدم عقب تر از همسرانشان راه می روند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می دارند و...&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;p&gt;علی رغم کنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی را پاس می دارند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خانم والترز به یکی از این زنان نزدیک شده و می پرسد: چرا شما زنان اینقدر خوشحالید از اینکه سنت دیرین را که زمانی برای از میان برداشتنش تلاش می کردید همچنان ادامه می دهید؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می گوید: بخاطر مین های زمینی!!&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Mon, 9 Jan 2012 11:32:25 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.dastanak.com/Comments.bs?PostID=435</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://www.dastanak.com/1390/10/19/post-435/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>پول دود کباب</title>
					<link>http://www.dastanak.com/1390/10/18/post-434/</link>
					<description>&lt;p&gt;فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;p&gt;کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد. ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم. کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Sun, 8 Jan 2012 16:17:22 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.dastanak.com/Comments.bs?PostID=434</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://www.dastanak.com/1390/10/18/post-434/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>پاسخ دکتر حسابی</title>
					<link>http://www.dastanak.com/1390/10/13/post-433/</link>
					<description>یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .&amp;nbsp;
&lt;p&gt;دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند .&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Tue, 3 Jan 2012 14:56:28 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.dastanak.com/Comments.bs?PostID=433</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://www.dastanak.com/1390/10/13/post-433/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>جراح و تعمیرکار</title>
					<link>http://www.dastanak.com/1390/10/08/post-432/</link>
					<description>&lt;div&gt;روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد...&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;p&gt;سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Thu, 29 Dec 2011 11:22:17 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.dastanak.com/Comments.bs?PostID=432</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://www.dastanak.com/1390/10/08/post-432/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>کمک به رقباء</title>
					<link>http://www.dastanak.com/1390/09/22/post-431/</link>
					<description>یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست می‌آورد و به ‌عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند....&lt;a href=&quot;http://crm.armitis.com/Details/p6339194.loco&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;ادامه در وبلاگ داستانک های مدیریتی&lt;/a&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 13 Dec 2011 14:10:48 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.dastanak.com/Comments.bs?PostID=431</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://www.dastanak.com/1390/09/22/post-431/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>ارزش کار</title>
					<link>http://www.dastanak.com/1390/09/21/post-430/</link>
					<description>&lt;div&gt;جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;حرف های مافوق اثری نداشت و ...&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;p&gt;سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اون گفت: &amp;quot; جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Mon, 12 Dec 2011 12:00:47 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.dastanak.com/Comments.bs?PostID=430</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://www.dastanak.com/1390/09/21/post-430/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>آرزو</title>
					<link>http://www.dastanak.com/1390/09/17/post-429/</link>
					<description>&lt;div&gt;همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : &amp;quot;دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟&amp;quot; گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!....&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;p&gt;سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Thu, 8 Dec 2011 08:49:13 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.dastanak.com/Comments.bs?PostID=429</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://www.dastanak.com/1390/09/17/post-429/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

