<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>داستانک: داستان های کوتاه و آموزنده</title>
		<link>http://www.dastanak.com</link>
		<description>برای دریافت دو  وعده داستانک(صبح و عصر) در روز به dastanak.com@gmai.com یک ایمیل بزنید.</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>تأثیر حرف دیگران بر ما</title>
					<link>http://www.dastanak.com/1388/12/18/post-235/</link>
					<description>&lt;p&gt;مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های&amp;nbsp; خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد ....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر&amp;nbsp; به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی. پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است. بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;افغانی ها ضرب المثلی دارند بدین مضمون که اگر کسی به تو گفت اسب به او اعتمادنکن اما اگر دو نفر پیدا شندن و به تو گفتند کمی درباره خودت فکر کن. اما اگر سه نفر پیدا شندن و به تو گفتند که اسبی حتماً یک زین برای خودت سفارش بده. این ضرب المثل به خوبی اثر القائات منفی دیگران را بر ما نشان می دهد.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در واقع اون پدر داشت بهترین راه برای کاسبی رو انجام می داد اما به خاطر افکار پسرش، تصمیمش رو عوض کرد و افکار پسر اونقدر روی اون تأثیر گذاشت که فراموش کرد که خودش داره باعث ورشکستگی می شه و تلقین بحران مالی کشور، باعث شد که زندگی اون آدم عوض بشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی اوقات ما اونقدر به افکار دیگران توجه می کنیم و به اونها اعتماد بی خودی می کنیم که نه تنها زندگی خودمون رو خراب می کنیم بلکه حتی دیگه چیز دیگه ای رو نمی بینیم و چشمامون به روی&amp;nbsp; حقیقت ها&amp;nbsp;&amp;nbsp; می بندیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداوند به همه ما فکر، فهم و شعور بخشیده تا بتونیم فرق بین خوب و بد رو تشخیص بدیم. بهتره قبل از اینکه دیگران برای ما تصمیماتی بگیرن که بعد ما رو پشیمون کنه، کمی فکر کنیم و راه درست رو انتخاب کنیم و با انتخاب یک هدف درست از زندگی لذت ببریم. چون زندگی مال ماست.&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 9 Mar 2010 12:59:48 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.dastanak.com/Comments.bs?PostID=235</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://www.dastanak.com/1388/12/18/post-235/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>میخواهم معجزه بخرم</title>
					<link>http://www.dastanak.com/1388/12/17/post-234/</link>
					<description>&lt;p&gt;وقتی سارا دخترک هشت ساله‌ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می‌کنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد&lt;br /&gt;سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را در آورد. قلک را شکست، سکه‌ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط پنج دلار!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ‌تر از آن بودکه متوجه بچه‌ای هشت ساله شود&lt;br /&gt;دخترک پاهایش را به هم می‌زد و سرفه می‌کرد ولی داروساز توجهی نمی‌کرد. بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه‌ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می‌خواهی؟&lt;br /&gt;دخترک جواب داد:‌ برادرم خیلی مریض است، میخواهم معجزه بخرم.&lt;br /&gt;داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!&lt;br /&gt;دخترک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سرش چیزی رفته و بابایم می‌گوید که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد. من میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چند است؟!&lt;br /&gt;داروساز گفت: متأسفم دختر جان، ولی ما اینجا معجزه نمی‌فروشیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می‌توانم معجزه بخرم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید چقدر پول داری؟&lt;br /&gt;دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب، فکر می‌کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!&lt;br /&gt;بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:‌ من میخواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می‌کنم معجزه برادرت پیش من باشد.&lt;br /&gt;آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود&lt;br /&gt;فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت&lt;br /&gt;پس از جراحی، پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود. می‌خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟&lt;br /&gt;دکتر لبخندی زد و گفت:‌ فقط پنج دلار&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Mon, 8 Mar 2010 14:21:12 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.dastanak.com/Comments.bs?PostID=234</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://www.dastanak.com/1388/12/17/post-234/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>نشان شیرو خورشید</title>
					<link>http://www.dastanak.com/1388/12/16/post-233/</link>
					<description>&lt;p&gt;داستان « نشان شیر و خورشید » داستانی از نویسنده بزرگ روسی آنتوان چخوف است که ‏امسال صدمین سال‌مرگ اوست . نکته جالب در این داستان ایرانی بودن یکی از قهرمان های ‏اصلی قصه است . این داستان در یکی از شماره های کتاب جمعه به سردبیری احمد شاملو به ‏چاپ رسیده است .اول چیزی که مبنای نوشتن این داستان شده یا در واقع چرایی شکل گرفتن ‏این قصه را از زبان مترجم آن کریم کشاورز بخوانید :‏....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در عهد قاجار نشان شیر و خورشید و دیگر نشان و امتیازات عالبا به اشخاص ـ بدون استحقاق ـ ‏داده می شده و یا حتی فروخته می شده . از دو نمونه زیر صحت این مدعی مکشوف می گردد ‏‏:از یادداشت ای اعتمادالسطلنه ( عهد ناصری ) : « ... اما چیزی که محل تعجب این است که ‏چنجاه فرمان نشان ـ سفید مهر ـ بدون تعیین درجه که همراه امین اقدس ( عمه ملیجک ) کرده ‏بود سی و هشت طغرا از آن ها را به طور انعامبه میرزا رضاخان قونسول تفلیس ( مقصود ارفع ‏السلطنه یا « پرنس ارفع » است ) داده اند که به هر کس می خواهد بفروشد . حالت متمولین ‏روس و قید آن ها به نشان معین است . البته میرزا رضا خان به ده هزار تومان فرامین را خواهد ‏فروخت ... الخ » ( جمع کل مخارج امین اقدس زن محبوب شاه برای معالجه کوری ، در فرنگ ، ده ‏هزار تومان شده بود . )‏&lt;br /&gt;تقاضای نشان شیر و خورشید ... ( تقاضای چهار نفر فرانسوی از مظفرالدین شاه به هنگام اقامت ‏وی در پاریس . از خاطره های مهماندار فرانسوی شاه ـ نقل از « اطلاعات » مورخ 23/11/54 ـ ‏صفحه 11 ).شاهنشاه عظیم الشانا ـ غرض از تحریر این عریضه که من به عرض آن مفتخرم آن که ‏من و دوستانم ـ ژول برونل و ابل شنه ـ میل داریم که با نهایت افتخار چهار بطری شراب شامپانی ‏و دو بطری شراب بردو به حضور مبارک تقدیم داریم . استدعای ما در مقابل آن است که ‏اعلیحضرت هم ما را به اعطای نشان شیر و خورشید مفتخر فرمایند .امید آن که از این بذل عنایت ‏دریغ نشود . ما رعیت فرانسه ایم و سابقا به خدمت سپاهیگری اشتغال داشتیم . سلامت ذات ‏همایونی و سعادت مملکت شاهنشاهی ایران آرزوی ماست . خوبست اعلیحضرت یکی از ‏گماشتگان خود را بفرستند تا بطری ها تقدیم شود . با نهایت افتخار سلامت ذات شاهانه را ‏خواستاریم . زنده باد اعلیحضرت مظفرالدین شاه ، زنده باد ایران .آنتوان چخوف داستان نویس ‏نامی روس نیز در سال 1887 م . ( 1305 ه . ق ) یعنی نه سال پیش از کشته شدن ناصر الدین ‏شاه ـ داستانی زیر عنوان « نشان شیر و خورشید » نوشته و منشر کرده که موید نظر ‏اعتمادالسلطنه و مضمون نامه بالای چند نفر فرانسوی مذکور است و ترجمه آن از نظر خوانندگان ‏می گذرد .(مترجم)‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشان شیر و خورشید ‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در یکی از شهرهای آن سوی کوهساران اورال شایع شد که مردی از متشخصان ایران به نام ‏راحت قلم چند روز پیش وارد آن شهر شده و در مهمان سرای « ژاپون » اقامت گزیده است . این ‏شایعه در مردم عادی و عامی هیچ اثری نکرد : خوب ، ایرانیی آمده ، آمده باشد ! فقط استپان ‏ایوانویچ کوتسین رئیس بلدیه که از ورود آن مرد مشرقی به وسیله منشی اداره اطلاع یافت در ‏اندیشه فرو رفت وپرسید :‏&lt;br /&gt;ــ به کجا می رود ؟&lt;br /&gt;ــ گویا به پاریس یا لندن .‏&lt;br /&gt;ــ عجب ! ... پس معلوم است آدم کله گنده ای است ‏&lt;br /&gt;ــ خدا می داند .‏&lt;br /&gt;رئیس بلدیه چون از اداره به خانه خود آمد و ناهار خورد باری دیگر در اندیشه فرو رفت و این دفعه ‏تا غروب توی فکر بود . ورود آن مرد متشخص ایرانی اوا را سخت مشغول داشته علاقمند کرده بود ‏‏. به نظرش آمد که دست تقدیر گریبان این راحت قلم را گرفته به نزد او آورده است و سرانجام ، ‏آن روز خوشی که او آرزوی دیرین و شورانگیز خویش را عملی کند فرا رسیده . کوتسین 2 مدال ‏استانیسلاو و درجه سوم و یک مدال صلیب سرخ و یک مدال « انجمن نجات غریق » را دارا بود . ‏گذشته از این ها آویزه گونه ای ( تفنگ زرین و گیتاری به شکل متقاطع ) داده بود برایش درست ‏کرده بودند و چون این آویزه را به سینه لباس رسمیش نصب می کرد از دور مثل چیزی ویژه و زیبا ‏و عجیب می مانست و به جا ینشان امتیاز می گرفتندش . همه می دانندکه آدم هر قدر بیشتر ‏نشان و مدال داشته باشد بیشتر حریص می شود ـ و رئیس بلدیه هم مدت ها بود میل داشت ‏نشان « شیر وخورشید » ایران را داشته باشد . با شور وعشق میل داشت ، دیوانه وار میل ‏داست . نیک می دانست که برای دریافت این نشان نه لازم است جنگ کنید و نه برای آسایشگاه ‏سالخوردگان اعانه بدهید و نه در انتخابات فعالیت ابراز نمائید، بلکه فقط باید در کمین فرصت ‏باشید . و به نظرش چنین آمد که اکنون آن فرصت به دست آمده .‏&lt;br /&gt;روز بعد ، به هنگام نیمروز همه نشان های امتیاز خود را به سینه زد و سوار شد و به مهمان ‏سرای « ژاپون » رفت . بخت یاری اش کرد . و چون وارد نمره آن ایرانی نامدار شد دید او تنهاست ‏و بیکار نشسته . راحت قلم آسیائی بود عظیم الجثه ، بینی ئی داشت چون ابیا و چشمان ‏ورقملبیده و فینه به سر . روی زمین نشسته بود و در جامه دان خود کاوش می کرد .‏&lt;br /&gt;کوتسین تبسم کنان چنین گفت :‏&lt;br /&gt;ــ خواهشمندم از این که مزاحمتان شده ام غفوم فرمایید . افتخار دارم خود را معرف کنم : ‏اصیلزاده وشوالیه ، استپان ایوانویچ کوتسین ، رئیس بلدیه این محل . وظیفه خود می دانم به ‏شخص آن جناب که نماینده کشور معظم دوست و همسایه ما هستید مراتب احترام را تقدیم ‏دارم .‏&lt;br /&gt;مرد ایرانی برگشت و زیر لب چیزی به زبان فرانسوی خیلی بد تته پته کرد . کوتسین سخنان ‏تبریکیه ای را که قبلا از بر کرده بود دنبال کرده چنین گفت :‏&lt;br /&gt;ــ مرزهای ایران با حدود میهن پهناور ما مماس می باشند و بدین سبب ، به اصطلاح ، حسن ‏توجه متقابل این جانب را برمی انگیزد که مراتب توافق و هم بستگی خود را به آن جناب تقدیم ‏دارم .‏&lt;br /&gt;ایرانی نامدار برخاست و باری دیگر به همان زبان چیزی تته پته کرد . کوتسین که هیچ زبانی نمی ‏دانست ، سر تکان داد و خواست بفهماند که نمی فهد و در دل اندیشید که « خوب ، من چگونه ‏با او گفتگو کنم ؟ خوب بود الساعه دنبال مترجم می فرستادم ولی موضوع باریک و دقیق است . ‏جلو شخص ثالث نمی توان حرف زد . بعد مترجم توی همه شهر با بوق و کرنا مطالب را فاش می ‏کند . »‏&lt;br /&gt;بعد کوتسین همه لغت های خارجی را که در روزنامه خوانده و به ذهن سپرده بود به یاد آورد و ‏من و من کنان گفت :‏&lt;br /&gt;ــ من رئیس بلدیه ام ... یعنی « لرد مر » ... یعنی مونی سیپاله ... ووئی ؟کومپرانه ؟ (1) می ‏خواست با کلمات و یا حرکت دست و صورت وضع اجتماعی خود را بیان کند ولی نمی دانست ‏چگونه به این مقصود نایل شود . تابلو « شهرونیز » که به دیوار آویزان و نام شهر به حروف درشت ‏زیر آن نوشته شده بود نجاتش داد . با نگشت به شهر اشاره کرد و بعد سر خود را نشان داد و به ‏عقیده خودش جمله ای ساخت به این مضمون که « من سرور و رئیس بلدیه ام » . آن مرد ایرانی ‏چیزی درک نکرد ولی لبخندی زد و گفت :‏&lt;br /&gt;ــ کاریاشو ، موسیو ، کاریاشو ... (2)‏&lt;br /&gt;نیم ساعت بعد رئیس بلدیه گاه به شانه و گاه به زانوی آن مرد ایرانی دست می کوفت و می ‏گفت :‏&lt;br /&gt;ــ کمپرونه ؟ ووئی ؟ به عنوان لردمر و مونی سیپاله ... به شما پیشنهاد می کنم که « پرومناژ » ‏کوچکی بکنیم ... کومپرونه ؟ پرومناژ ...‏&lt;br /&gt;کوتسین با انگشت ونیز را نشان داد و با دو انگشت تقلید پاهایی را که حرکت می کنند در اورد . ‏راحت قلم که چشم از مدال های کوتسین برنمی داشت ، ظاهرا حدس زد که ایشان مهمترین ‏رجل شهر هستند و کلمه « پرومناژ » را فهمید و لبخند ملاطفت آمیزی زد . بعد هر دو نفر ‏پالتوهای خود را پوشیدند و از نمره خارج شدند . در پایین ، نزدیک دری که به طرف رستوران ‏‏«ژاپون » گشوده می شد ، کوتسین فکر کرد که بد نبود اگر مرد ایرانی را ضیافت می کرد . توقف ‏کرد و به میزها اشاره نمود و گفت : ‏&lt;br /&gt;ــ بد نیست به رسم روسیان بندازیم بالا ... پوره ... آنترکت ... شامپان و غیره ... کومپرونه ؟ می ‏فهمی ؟&lt;br /&gt;مهمان نامدار فهمید و اندکی بعد ، هر دو نفر در بهترین اطاق رستوران نشسته مشغول نوشیدن ‏شامپانی و خوردن بودند . کوتسین گفت : ‏&lt;br /&gt;ــ می نوشیم به سلامتی ترقی ایران ... ما روس ها ایرانیان را دوست می داریم ... گرچه دینمان ‏یکی نیست ولی منافع مشترک و به اصطلاح حسن توجه متقابل ... ترقی ... بازارهای آسیا ... ‏فتوحات مسالمت جویانه ، به اصطلاح ...‏&lt;br /&gt;ایرانی نامدار با اشتهای فراوان می نوشید و می خورد . چنگان را در ماهی نمک سود فرو برد و ‏سر را به علامت تحسین و ستایش به حرکت در آورد و گفت :‏&lt;br /&gt;ــ کاریاشو! بی رین (3) !‏&lt;br /&gt;رئیس بلدیه به غایت خوشحال شد و گفت :‏&lt;br /&gt;ــ از این ماه یخوشتان می آید ؟ بی ین ؟ چه خوب . ــ بعد رو به پیشخدمت رستوران کرد و گفت : ‏برادر امر کن دو تا ماه یاز آن بهترهاش به نمره حضرت اشرف بفرستند !‏&lt;br /&gt;بعد رئیس بلدیه و آن ایرانی متشخص رفتند باغ وحش را تماشا کنند . مردم عامی شهر دیدند که ‏چگونه رئیس شهرستان ، استپان ایوانویچ ، که صورتش از فرط نوشیدن شامپانی سرخ شده و ‏شاد و بسیار راضی است ، آن مرد ایرانی را در خیابان های عمده و بازار گرداند و دیدنی های ‏شهر را نشانش داد و سرانجام بر فراز برج آتش نشانیش برد .‏&lt;br /&gt;ضمنا مردم عامی شهر دیدند که چگونه نزدیک دروازه سنگی که دو طرفش مجمسه شیر بود ‏توفق کرد و اول شیر را به آن مرد ایرانی نشان داد بعد انگشت را حواله آسمان کرده و خورشید را ‏و بعد به سینه خود اشاره کرد و بعد بار دیگر به شیر کنار دروازه وخورشید آسمان . و مرد ایرانی ‏تبسم کنان سبیل رضا سر تکان داد و دندان های سفید خویش را ظاهر ساخت . بعد از غروب هر ‏دو در مهمانخانه « لندن » نشسته به نوای زنان هارپ نواز گوش دادند . اما شب را در کجا ‏گذراندند ، معلوم نیست .‏&lt;br /&gt;فردای آن روز ، صبح، رئیس بلدیه به اداره آمد . کارمندات ظاهرا در بعضی چیزها اطلاع حاصل ‏کرده برخی مطالب را حدس می زدند . چونکه منشی بلدیه به نزد او آمد و با تبسمی سخریه ‏آمیز چنین گفت :‏&lt;br /&gt;ــایرانیان رسمی دارند که اگر مهمان نامداری به ایشان وارد با ید به دست خود گوسفندی را برا ‏ی او سر ببرند .‏&lt;br /&gt;چیزی نگذشت پاکتی را که به وسیله پست رسیده بود به رئیس بلدیه دادند . او پاکت را گشود و ‏کاریکاتوری را مشاهده کرد . راحت قلم را کشیده بودند که شخص شخیص رئیس بلدیه در ‏مقابلش به زانو در افتاده و دست ها را به سوی او دراز کرده می گوید :‏&lt;br /&gt;به نشانه دوستی دو کشور&lt;br /&gt;یعنی روسیه و ایران&lt;br /&gt;و به علامت احترام به شما ، ای سفیر بسیار محترم&lt;br /&gt;میل داشتم خود را به عنوان گوسفند در قدمتان ذبح کنم ‏&lt;br /&gt;ولی عفوم کنید ( نمی توانم ) چون من خرم !‏&lt;br /&gt;وجود رئیس بلدیه را احساس نامطبوعی فرا گرفت ... ولی طولی نکشید .‏&lt;br /&gt;به هنگام نیمروز بار دیگر نزد آن ایرانی نامدار رفت و مجددا ضیافتش کرد و دیدنی های شهر را ‏نشانش داد و باز به سوی دروازه سنگی اش برد و باز گاه به شیر و گاه به خورشید آسمان و گاه ‏به سینه خود اشاره کرد . به اتفاق در مهمان سرای « ژاپون » ناهار خوردند و بعد از ناهار ، ‏سیگار بر لب ، با صورت های سرخ از مشروب ، خوشحال و راضی باز بر برج آتش نشانی صعود ‏کردند و رئیس بلدیه که گویا می خواست دیدگان مهمان خود را با منظره بی نظیری خیره کند از ‏آن بالا برای قراولی که آن پایین مشغول گشت بود فریاد زد :‏&lt;br /&gt;ــ آژیر خطر بده !‏&lt;br /&gt;ولی آژیر بی نتیجه ماند ، چون ماموران آتش نشانی حمام رفته بودند و کسی حاضر نشد . در ‏مهمانخانه « لندن » شام خوردند و پس از شام مرد ایرانی سواز قطار شد و رفت و استپان ‏ایوانویچ به هنگام بدرقه او سه بار به رسم روس ها با او روبوسی کرد و حتی اشک از دیدگان فرو ‏رخت و وقتی که قطار به حرکت در آمد فریاد زد :‏&lt;br /&gt;ــ از طرف ما به ایران تعظیم کنید و بگویید که دوستش داریم !‏&lt;br /&gt;یک سال و چهار ماه گذشت . یخ بندان سختی بود . قریب سی و پنج درجه زیر صفر باد شدیدی ‏که تا مغز استخوان نفوذ می کرد می وزید . استپان ایوانویج در خیابان حرکت می کرد و پوستین را ‏گشوده بود و افسوس می خورد که هیچکس پیشش نیم آید تا نشان « شیر وخورشید » را بر ‏سینه اش ببیند . تا غروب با پوستین باز و سینه گشوده را می رفت و سخت سرما خورد و شب ‏هنگام از پهلویی به پهلوی دیگر می غلتید و نمی توانست به خواب برود .‏&lt;br /&gt;روحش معذب بود . باطنش می سوخت . قلبش ناآرام در تپش بود : حالا می خواست نشان « ‏تاکووا » ی صربستان را زیب پیکر کند . دیوانه وار می خواست . عاشقانه می خواست . به خاطر ‏آن عذاب می کشید . &lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 7 Mar 2010 15:47:02 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.dastanak.com/Comments.bs?PostID=233</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://www.dastanak.com/1388/12/16/post-233/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>قیمت زیبایی ؟</title>
					<link>http://www.dastanak.com/1388/12/15/post-232/</link>
					<description>&lt;p&gt;مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند .زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آنها یکی است .او پرسید:....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یک قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است همان پول گلدان ساده را می گیری؟ &lt;br /&gt;فروشنده گفت: من هنرمندم . قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است . &lt;br /&gt;&amp;nbsp; &lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 6 Mar 2010 20:40:17 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.dastanak.com/Comments.bs?PostID=232</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://www.dastanak.com/1388/12/15/post-232/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>مناظره بیل گیتس با جنرال موتورز</title>
					<link>http://www.dastanak.com/1388/12/15/post-231/</link>
					<description>&lt;p&gt;در یکی از نمایشگاه های ماشین که اخیرا برگزار شده بود بیل گیتس موسس شرکت مایکروسافت و ثروتمندترین مرد جهان صنعت ماشین را با صنعت کامپیوتر مقایسه و ادعا کرد :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر جنرال موتورز با سرعتی معادل سرعت پیشرفت تکنولوژی پیشرفت کرده بود الان همه ما ماشین هایی سوار می شدیم که قیمتشان 25 دلار و میزان مصرف بنزین آنها 4 لیتر در هر 1000 کیلومتر بود؟!....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جنرال موتورز هم در جواب بیل گیتس اعلام کرد ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اگر جنرال موتوزر هم مانند مایکروسافت پیشرفت کرده بود امروزه ما ماشین هایی با این مشخصات سوار می شدیم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1 - کیسه هوا قبل از باز شدن از شما می پرسید : ?Are u sure&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2 - بدون هیچ دلیلی ماشین شما دو بار در روز تصادف می کرد ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- برای خاموش کردن ماشین باید دکمه استارت را می زدید ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4 - صندلی های جدید همه را مجبور می کردند بدن خودشان را متناسب و اندازه انها بکنند ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5 - هر بار که خطهای وسط خیابان را از نو نقاشی می کردند شما مجبور بودید یک ماشین جدید بخرید ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6- گاه و بیگاه ماشین شما وسط خیابان ها از حرکت باز می ایستاد و شما چاره ای جز استارت مجدد Restart ندارید ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7- هر بار که جنرال موتورز ماشین جدیدی عرضه میکرد همه خریداران ماشین باید رانندگی را از اول یاد می گرفتند چون هیچ یک از عملکردهای ماشین مانند ماشین های مدل قبلی نبود ؟&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 6 Mar 2010 12:18:05 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.dastanak.com/Comments.bs?PostID=231</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://www.dastanak.com/1388/12/15/post-231/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>اعتراف</title>
					<link>http://www.dastanak.com/1388/12/15/post-230/</link>
					<description>&lt;p&gt;مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد»...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;«خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«چی می خوای بپرسی پسرم؟»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟» &lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 6 Mar 2010 11:55:00 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.dastanak.com/Comments.bs?PostID=230</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://www.dastanak.com/1388/12/15/post-230/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>دختر فداکار</title>
					<link>http://www.dastanak.com/1388/12/14/post-229/</link>
					<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://sites.google.com/site/kajmaj2/home/childssssss.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت&lt;br /&gt;تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود&lt;br /&gt;ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت&lt;br /&gt;آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود&lt;br /&gt;گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟&lt;br /&gt;فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت&lt;br /&gt;باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد&lt;br /&gt;بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم&lt;br /&gt;ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی&lt;br /&gt;بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟&lt;br /&gt;نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.&lt;br /&gt;و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.&lt;br /&gt;در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم&lt;br /&gt;وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد&lt;br /&gt;همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه&lt;br /&gt;تقاضای او همین بود.&lt;br /&gt;همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه&lt;br /&gt;گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم&lt;br /&gt;خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟&lt;br /&gt;سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود&lt;br /&gt;آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت&lt;br /&gt;حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش&lt;br /&gt;مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟&lt;br /&gt;نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره&lt;br /&gt;آوا، آرزوی تو برآورده میشه&lt;br /&gt;آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود&lt;br /&gt;صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم&lt;br /&gt;در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام&lt;br /&gt;چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه&lt;br /&gt;خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه&lt;br /&gt;اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده&lt;br /&gt;نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن&lt;br /&gt;آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه&lt;br /&gt;آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین&lt;br /&gt;سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی&lt;br /&gt;خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن&lt;br /&gt;به این مسئله فکر کنین&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Fri, 5 Mar 2010 14:28:32 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.dastanak.com/Comments.bs?PostID=229</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://www.dastanak.com/1388/12/14/post-229/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>فقر</title>
					<link>http://www.dastanak.com/1388/12/13/post-228/</link>
					<description>&lt;p&gt;روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .&lt;br /&gt;در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ &lt;br /&gt;پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟&lt;br /&gt;پسر پاسخ داد: فکر می کنم !&lt;br /&gt;پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ &lt;br /&gt;پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !&lt;br /&gt;در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Thu, 4 Mar 2010 14:35:14 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.dastanak.com/Comments.bs?PostID=228</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://www.dastanak.com/1388/12/13/post-228/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>گربه شیطون</title>
					<link>http://www.dastanak.com/1388/12/11/post-227/</link>
					<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://locoportal.googlepages.com/persian-car.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود. آقاهه برای اینکه از شر گربه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه.&lt;br /&gt;این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمیگیره.....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یک روز گربه رو بر میداره میذاره تو ماشین. بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و&lt;br /&gt;رودخانه و. .&lt;br /&gt;خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون.&lt;br /&gt;یک ساعت بعد، زنگ میزنه خونه. زنش گوشی رو برمیداره. مرده میپرسه: &amp;quot; اون&lt;br /&gt;گربه کره خر&amp;nbsp; خونس؟&amp;quot; زنش می گه آره. مرده میگه گوشی رو بده&lt;br /&gt;بهش، من گم شدم&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 2 Mar 2010 16:49:37 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.dastanak.com/Comments.bs?PostID=227</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://www.dastanak.com/1388/12/11/post-227/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>صدف</title>
					<link>http://www.dastanak.com/1388/12/10/post-226/</link>
					<description>&lt;p&gt;اگر بخواهم غروب های بارانی پاییزی را با تمام جزئیاتش در ذهنم زنده کنم ــ همان غروب هایی که به اتفاق پدرم در یکی از خیابانهای پر آمد و شد مسکو می ایستم و حس میکنم که بیماری عجیب و غریبی ، رفته رفته بر وجوم چیره میشود ــ احتیاج ندارم فشار چندانی به مغزم بیاورم. درد نمیکشم اما زانوانم تا میشوند ، کلمات در گلویم گیر میکنند ، سرم با ناتوانی به یک سو خم میشود … حالی به من دست میدهد که انگار در لحظه ی دیگر می افتم و هوش و حواسم را از دست میدهم.&lt;br /&gt;در چنین لحظه هایی چنانچه به بیمارستان مراجعه میکردم ، دکترهای معالج لابد بر لوحه ی بالای تختم می نوشتند: Fames « گرسنگی » ــ نوعی بیماری که در کتابهای پزشکی از آن یاد نشده است.&lt;br /&gt;پدرم با پالتو تابستانی نیمدار و کلاه تریکویی که یک تکه پنبه ی سفید از گوشه ی آن بیرون زده ، کنار من در پیاده رو ایستاده است. گالوشهای بزرگ و سنگینی به پا دارد. این انسان محجوب و مشوش از بیم آنکه رهگذران متوجه شوند که او گالوش را با پای بی جوراب پوشیده است ، ساق پا را در ساقه ی چکمه ی کهنه ی خود پنهان کرده است.&lt;br /&gt;این ابله خل وضع و بینوا که پالتو تابستانی خوش دوختش هر چه مندرس تر و کثیف تر میشود ، به همان نسبت علاقه ام نیز به او افزو ;نتر میگردد ، از پنج ماه به این طرف ، در جست و جوی شغلی در حد میرزا بنویسی به پایتخت آمده است. در پنج ماهی که گذشت ، به هر دری زده و تقاضای ارجاع شغل کرده بود ، اما فقط همین امروز است که تصمیم گرفته به خیابان بیاید و دست تکدی دراز کند …&lt;br /&gt;درست روبروی محلی که من و او ایستاده ایم ، یک ساختمان بزرگ سه طبقه با تابلو آبی رنگ « رستوران » بر دیوار آن ، به چشم میخورد. سرم کمی به یک سو و اندکی به عقب خم شده است و بی اختیار به سمت بالا ، به پنجره های روشن رستوران ، چشم دوخته ام. پشت آنها ، آدمهایی رفت و آمد میکنند. از محلی که ایستاده ام ، قسمتی از جایگاه ارکستر یعنی جناح راست جایگاه را و همچنین دو تابلو نقاشی بر دیوار و چراغهای آویز رستوران را می بینم. به یکی از پنجره های آن خیره میشوم و لکه ای سفیدگون را تماشا میکنم. لکه ی بی حرکت که طرحی است مرکب از رشته ای خطوط موازی ، بر زمینه ی عمومی رنگ قهوه ای دیوار ، بطور چشمگیری مشخص میشود. به بینایی ام فشار می آورم و یک تابلو دیواری را که چیزی روی آن نوشته شده است ،‌ تشخیص میدهم ؛ نوشتار روی تابلو را نمیتوانم بخوانم …&lt;br /&gt;حدود نیم ساعتی ، چشم از آن بر نمی گیرم. رنگ سفیدش چشمهایم را به خود جذب کرده است و انگار که مغزم را افسون میکند. میکوشم نوشتار را بخوانم اما همه ی تلاشم بی نتیجه میماند.&lt;br /&gt;سرانجام ، بیماری عجیب و غریبم ، کار خودش را می کند.....&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سر و صدای کالسکه ها ، رفته رفته به غرش تندر شباهت پیدا میکند ، از میان بوی تعفن خیابان ، هزار بو را تمیز میدهم و چشمهایم چراغهای رستوران و چراغهای خیابان را به رعد و برق کور کننده تشبیه میکند. هر پنج تا حسم بیدارند و به شدت تحریک شده اند. رفته رفته آن چیزی را که تا دقایقی پیش ، قادر به دیدنش نبودم ، مشاهده میکنم ــ نوشته ی روی تابلو را میخوانم: « صدف … »&lt;br /&gt;چه کلمه ی عجیب و غریبی! درست ، هشت سال و سه ماه از عمرم میگذرد اما این کلمه ، حتی یک بار هم که شده ، به گوشم نخورده است. صدف! چه میتواند باشد؟ نکند اسم خود صاحب رستوران باشد؟ اما تا آنجایی که میدانم اسم صاحب رستوران را روی تابلو بالای سر در ورودی می نویسند ، نه روی تابلوی دیواری. میکوشم صورتم را به طرف پدرم بچرخانم و با صدایی گرفته می پرسم:&lt;br /&gt;ــ پدر جان ، صدف یعنی چه ؟&lt;br /&gt;سؤالم را نمی شنود ــ به آمد و شد انبوه آدم ها خیره شده است و تک تک رهگذران را با نگاهش بدرقه میکند … از نگاه او پیداست که میخواهد حرفی به آنها بزند اما آن کلام شوم چون وزنه ای سنگین ، به لبان لرزانش می چسبد و نمیتواند از دو لبش ، کنده شود. حتی چند گامی از پی رهگذری بر میدارد و آستین وی را لمس میکند اما همین که مرد سر خود را به طرف او بر میگرداند ، زیر لب با شرمندگی میگوید: « ببخشید » و به جای نخستش بر میگردد. سؤالم را تکرار میکنم:&lt;br /&gt;ــ پدر جان ، صدف یعنی چه ؟&lt;br /&gt;ــ یک نوع جانور … جانور دریایی …&lt;br /&gt;و من ، این جانور دریایی را در یک آن ، در نظرم مجسم میکنم ــ قاعدتاً باید چیزی بین ماهی و خرچنگ دریایی باشد. و چون جانوری ست آبزی ، البته از آن ، سوپ ماهی گرم و خوشمزه با چاشنی فلفل خوش عطر و برگ بو ، و یا خوراک ترشمزه ماهی با غضروف و ترشی کلم ، و یا سس سرد خرچنگ با ترب کوهی و سایر مخلفاتش ، تهیه میکنند. در یک چشم به هم زدن ، در نظرم مجسم میکنم که این جانور دریایی را از بازار می آورند و با عجله پاکش میکنند و با عجله می اندازندش توی دیگ … خیلی عجله دارند … آخر همگی گرسنه اند … سخت گرسنه! بوی ماهی برشته و سوپ خرچنگ از آشپزخانه به مشام میرسد.&lt;br /&gt;حس میکنم که این بو ، سوراخ های بینی و سق دهانم را غلغلک میدهد و رفته رفته بر وجوم چیره میشود … از رستوران و از پدرم و از تابلوی سفید رنگ و از آستینهایم ــ از همه جا و همه چیز ــ بوی سوپ ماهی بلند میشود و هر آن شدت پیدا میکند بطوری که بی اختیار شروع میکنم به جویدن. چنان می جوم و چنان می بلعم که انگار تکه ای از این جانور دریایی را در دهان دارم …&lt;br /&gt;آنقدر لذت می برم که نزدیک است زانوانم تا شوند ، پس به آستین خیس پالتو تابستانی پدرم چنگ می اندازم تا بر زمین نیفتم. پدرم سراپا میلرزد و کز میکند ــ سردش است …&lt;br /&gt;ــ پدر جان ، صدف را در ایام پرهیز هم می شود خورد ؟&lt;br /&gt;جواب میدهد:&lt;br /&gt;ــ صدف را زنده زنده می خورند … مثل لاک پشت ، لاک دارد اما … لاکش از وسط نصف می شود.&lt;br /&gt;و در همان دم ، بوی دلاویز سوپ ماهی ، از غلغلک دادن کامم ، دست بر می دارد و توهماتم محو میشوند … به همه چیز پی می برم! زیر لب زمزمه میکنم:&lt;br /&gt;ــ چه نجاستی! چه کثافتی!&lt;br /&gt;پس ، این است صدف! حیوانی شبیه به قورباغه را در نظرم مجسم میکنم که توی لاکش نشسته است و از همانجا با چشمهای درشت و براق خود ، نگاهم میکند و آرواره های نفرت انگیزش را می جنباند. این جانور نشسته در لاک را ــ با آن چنگالها و چشمهای درشت و آن پوست لزجش ــ در نظرم مجسم میکنم که از بازار به رستوران می آورند … بچه ها از ترسشان قایم میشوند و آشپز رستوران از سر کراهت و اشمئزاز چهره در هم میکشد ، سپس چنگال جانور را میگیرد و آن را توی بشقاب میگذارد و به سالن رستوران می برد. و آدمهای گنده ،‌ جانور را از توی بشقاب بر میدارند و آن را … زنده زنده ــ با آن چشمها و دندانها و چنگالهایش ــ میخورند! و جانور ، جیغ میکشد و سعی میکند لبهای آدم را گاز بگیرد …&lt;br /&gt;رویم را در هم می کشم اما … اما سبب چیست که دندانهایم مشغول جویدن شده اند؟ آنچه که می جوم ، جانوری ست تهوع آور و نفرت انگیز و هولناک ، با اینهمه حریصانه میخورمش و در همان حال بیم آن دارم که به بو و طعمش پی ببرم. یکی از جانورها را میخورم و در همان لحظه ، چشمهای براق دومی و سومی در نظرم مجسم میشوند … آنها را هم میخورم … بعد نوبت به دستمال سفره و بشقاب و گالوشهای پدرم و تابلوی سفید رنگ میرسد … آنها را هم میخورم … هر آنچه را که می بینم میخورم زیرا حس میکنم که چیزی جز خوردن ، بیماری ام را درمان نخواهد کرد. صدفهای نفرت آور با چشمهای هراس انگیزشان نگاهم میکنند ؛ از این اندیشه ، سراپا میلرزم. با اینهمه ، باز دلم میخواهد بخورمشان! فقط بخورم! دستهایم را به جلو دراز میکنم و با تمام وجوم فریاد میکشم:&lt;br /&gt;ــ صدف می خواهم ! به من صدف بدهید!&lt;br /&gt;در همین دم ، صدای گرفته ی پدرم را می شنوم:&lt;br /&gt;ــ آقایان کمک کنید! من از گدایی شرم دارم! اما ــ خدای من ــ رمقی برایم نمانده!&lt;br /&gt;دامان کتش را می کشم و همچنان بانگ می زنم:&lt;br /&gt;ــ من صدف می خواهم!&lt;br /&gt;کنار من ، چند نفر خنده کنان می پرسند:&lt;br /&gt;ــ کوچولو ، تو مگر صدف هم می خوری ؟&lt;br /&gt;دو مرد با کلاه ملون ، روبروی من و پدرم ایستاده اند و خنده کنان به چهره ام می نگرند.&lt;br /&gt;ــ پسرک تو صدف می خوری ؟ راست می گویی ؟ خیلی جالب است ؟ چه جوری می خوریش ؟&lt;br /&gt;یادم می آید ، دستی قوی مرا به طرف رستوران غرق در نور میکشاند. چند دقیقه بعد ، عده ای به دورم حلقه زده اند و با خنده و کنجکاوی تماشایم میکنند. پشت میزی نشسته ام و چیزی لزج و شورمزه را که بوی نا و گندیدگی از آن بلند میشود ،‌ میخورم. با حرص و ولع میخورم ــ نه می جوم ، نه نگاهش میکنم ، نه می پرسم … می پندارم که اگر چشم بگشایم ، بدون شک چشمهای براق و چنگ و دندان تیز جانور را خواهم دید …&lt;br /&gt;ناگهان پی می برم که مشغول جویدن چیز سختی هستم. صدای قرچ و قروچ به گوشم می رسد. مردم می خندند و می گویند:&lt;br /&gt;ــ ها ــ ها ــ ها! دارد لاک صدف را می خورد! احمق جان ، لاک که خوردنی نیست!&lt;br /&gt;و بعد ، نوبت به عطش وحشتناک می رسد. در بسترم دراز کشیده ام و از شدت سوزش و بوی عجیبی که در دهانم پیچیده است ،‌ نمیتوانم بخوابم. پدرم در اتاق قدم میزند ،‌ دستهایش را با درماندگی تکان میدهد و زیر لب من من کنان میگوید:&lt;br /&gt;ــ مثل اینکه سرما خورده ام. سرم … طوری ست که انگار یک کسی توی آن راه می رود … شاید هم علتش این باشد که امروز … امروز چیزی نخورده ام … راستی که آدم عجیبی … آدم ابلهی هستم … می بینم که این آقایان بابت صدف ، ده روبل پول میدهند … چرا چند روبل از آنها قرض نکردم؟ حتماً میدادند.&lt;br /&gt;بالاخره حدود ساعت 5 صبح می خوابم و قورباغه ای را با چنگالهایش که توی لاک نشسته و چشمهایش دودو میکند ، در خواب می بینم. حدود ظهر ، از شدت تشنگی ، چشم میگشایم و با نگاهم ،‌ پدرم را جست و جو میکنم: هنوز هم دارد قدم میزند و دستهایش را در هوا تکان میدهد …&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Mon, 1 Mar 2010 11:10:33 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.dastanak.com/Comments.bs?PostID=226</comments>
          <author>حمید</author>
          <guid>http://www.dastanak.com/1388/12/10/post-226/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>
